تبليغاتX
تنها در طلوع خورشید

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…

نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم

این داستان صرفا جهت خنده شما نوشته شده و امیدوارام پسندتون شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:49  توسط امید | 

Young Pianist

سلام راستش یک email دریافت کردم که حاوی داستانی عجیب بود ، فکر کردم بد نیست شما هم اونو بخونید.....راستش من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.

با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت.

او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.

رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.

وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.

بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.

او مادرزاد «کر» بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.

امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.

" چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است. خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:23  توسط امید | 

 

كشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش .بکند
پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد :به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب . کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش .بيايد .آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست، اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست، امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد، کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از .اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند . کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد، سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . :
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:45  توسط امید | 

داستان معنوي

روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.

روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد.

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:32  توسط امید | 
نجات عشق

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط امید | 

 

حرف های عشقولانه ی یک کودک | طنز
 با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.
ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی ، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.
من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''
من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:33  توسط امید | 
El puente / The bridge

راه بهشت

 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر ایندنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

 

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

 

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

 

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

 

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چهقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

 

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

 

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

 

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

 

مسافر گفت: " روز بخیر!"

 

مرد با سرش جواب داد.

 

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

 

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

 

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

 

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانیدبرگردید.

 

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

 

- بهشت

 

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

 

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

 

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی "زیادی می‌شود

 

 

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "

 

پائولو كوئیلو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط امید | 

چهار همسر

 

 

 

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

 

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

 

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

 

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

 

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

 

سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟

گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

 

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟

گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم !

 

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟

گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !

 

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !

هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!

شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :

من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

 

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم  همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

 

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

 

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .

 

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط امید | 

To My dearly beloved friends

 

lucid dream

 

I love you not because of who you are, but because of who I am when I am with you

 

No man or woman is worth your tears, and the one who is, won't make you cry 

 

Just because someone doesn't love you the way you want them to, doesn't mean they don't love you with all they have

 

 

A true friend is someone who reaches for your hand and touches your heart

 

 

The worst way to miss someone is to be sitting right beside them knowing you can't have them

 

 

Never frown, even when you are sad, because you never know who is falling in love with your smile

 

 

To the world you may be one person, but to one person you may be the world

 

 

 

 Don't waste your time on a man/woman, who isn't willing to waste their time on you

 

Maybe God wants us to meet a few wrong people before meeting the right one, so that when we finally meet the person, we will know how to be grateful

 

 

Don't cry because it is over, smile because it happened

  

 

There's always going to be people that hurt you so what you have to do is keep on trusting and just be more careful about who you trust next time around

 

 

Make yourself a better person and know who you are before you try

 

 

Don't try so hard, the best things come when you least expect them to

  

 

Thank you for being a part of my life, whether you were a reason, a season or a lifetime

 

 

REMEMBER: WHATEVER HAPPENS HAPPENS FOR A REASON

 

 

 How many people actually have 8 true friends؟

 

 

 Hardly anyone I know! But some of us have all right friends and good friends

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:13  توسط امید | 

یکی از بستگان خدا

***

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد، در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:45  توسط امید | 

On the board: Quran:God is capable of everything. Definition: Power is that if the capable individual wants, he can and if he doesn't want, won't do. The deature of power implies will. The power of God is absolute, ie. it applies to all perfections... The riddle of God's power: God's partner/Stone/The world and the egg. Riddle:impossible, intrinsic,eventual...

 

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آيا خداوند هر چيزی که وجود دارد را خلق کرده است؟

شاگردی با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد.

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا.

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز راخلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است.شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه ای بيش نيست.

شاگرد ديگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد پاسخ داد: "البته.

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: "اين چه سؤالی است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده ای؟

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزی که ما از آن به سرما ياد می کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شیء را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژی داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزی است که باعث ميشود بدن يا هر شی انرژی را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر برای اينکه از نبودن گرما توصيفی داشته باشد خلق کرد.

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکی وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکی در حقيقت نبودن نور است. نور چيزی است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکی را نميتوان. در واقع بااستفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانيد تاريکی را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيارکوچک نور دنيايی از تاريکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانيد تعيين کنيد که يک فضای به خصوص چه ميزان تاريکی دارد. تنها کاری که می کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد درست است؟ تاريکی واژه ای است که بشر برای توصيف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟

زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بينيم . او هر روز در مثال هايی از رفتارهای غير انسانی بشر به همنوع خود ديده ميشود. او درجنايتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنيا اتفاق می افتد وجود دارد اينها نمايانگر هيچ چيزی به جز شيطان نيست.

و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود نداردآقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگی ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصيفی از نبود خدا داشته باشد.

خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نيست خود به خود می آيد و تاريکي که در نبود نور می آيد.

 

آن مرد جوان آلبرت اينيشتين بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:27  توسط امید | 
*** 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت  

دعا کردم

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت

رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

باز کردم

نمی دانم چرا رفتی!

شاید خطا کردم!

و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا  , تا کی , برای چه

ولی رفتی...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از اینهمه طوفان و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب و  پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کرد م

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا!

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:0  توسط امید | 

Story of A Broken Heart

 

هر زیبایی را چشمی هست که ببیند، هر حقیقتی را گوشی هست که بشنود و هر عشقی را قلبی هست که بپذیرد وآغاز عشق آنجاست که اجازه دهیم دیگرانی که دوستشان داریم، کاملا خودشان باشند، نه آنکه خود را دگرگون کنند که تصورات ما را شکل دهند، آن وقت هر چه ظرفیت شما برای عشق ورزیدن بیشتر باشد، ظرفیت شما برای احساس درد بیشتر خواهد بود.

 

 

 اما خواهش...

 

Don’t wait until people are dead to give them flower

 

برای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:39  توسط امید | 

 

 

 

 

 

و اما عشق ...

و اما عشق، آری عشق این متغییر کوچکی ما به بزرگی و بزرگی ما به کوچکی، آنچه معنی من به ما است و آنکه در اوج ما، لمس تنهایی من بودن ،عشق آنکه خدایی کردن را، حس مالکیت را، لمس داشتن، درک بودن، معنی وجود داشتن را به یادمان می آورد ،آن چیزی که عقل را مغلوب می کند و احساس را پر معنی و در نهایت آن چیزی که فقط و فقط یکبار اتفاق می افتد و هر آنچه به غیر از یکبار باشد، صرفاً تشابه آن است و بس و نه فراموش کردن آن یکبار

عشق یکبار است و بس

به نظر من عاشق شدن فقط یکبار اتفاق می افتد و در کنار عشق ابدی و ازلی خداوند که همیشگی و جاوید است و از خلق نطفه بوجود می آید تا لحظه بی نهایت هر آنچه عشق است در زیر عشق اصلی و ابدی خداوند است.

ما آنرا عشق زمینی یا دنیوی می زاریم. عشقی از جنس زمین، از جنس خاک.

و اما عشق،

عشق خاکی و عشق زمینی فقط و فقط یکبار در زندگی جرقه می زند

اینکه وصال یا عدم وصال معنی اصلی عشق است رو نمی دونم اما ایمان دارم فقط یکبار در زندگی و روح انسان عشق و عاشق شدن رخ می دهد ،شاید از دوران کودکی تا عشق اول، هزاران بار عاشق شوید و معشوق هزار نفر شاید به هزار چیز دل ببندید و دلداده هزار چیز شوید اما در لحظه ای عاشق واقعه ای شده اید. بدون در نظر گرفتن اینکه آیا معشوقه کسی هم شده اید اگر به وصال رسیدید که خوشا به حالتون اما اگر نرسیدید بدونید که بعد از اون هیچ وقت عشق اولی به سراغ شما نمی آید و شما دیگر عشق اولی را لمس نخواهید کرد چون هنوز در دریای عشق اول غوطه ورید اما در کنار معشوقه ای دیگراگر به وصال نرسیدید و در زندگی کردن با معشوقه ای دیگر هستید، و از شما بپرسند که آیا تا به حال عاشق شده اید اولین عشقت از روی عقده نرسیدن سریع به مغزتان می اید که شاید مورد لطف زبانتان هم قرار بگیره اما خرد و منطق مثل یه سد بزرگ که هیچ وقت سر بامش معلوم نیست نمی زاره شما زبانتون رو به کام عشقتون بچرخونید و یا می گید نه و یا اینکه می گید آره خب و نام اون شخصی رو میارید که عشق اول شما نیست اما شما معشوقه اون هستید

نمی دونم ایا می تونم نظرم رو بگم یا نه؟

این نظر من هست و اصلاً هم نمی خوام به معنی این بگیرید که این یه ظلم هست که در حق بشر می شه شاید همین عدم وصال قسمتی از صلاح شما باشه که به این شکل رخ داده و در نتیجه به ایجاد یک زندگی شیرین و زیبا ختم بشه ،اما من می خوام بگم شما و روح شما حق داره فقط یکبار عاشق بشه اینکه چه کسی اولین معشوقه شماست و شما چه زمانی عاشق واقعی بودید فقط موقعی معلوم میشه که واژه عشق برده می شه و ذهن شما مشوش می شه و شمایل و نام معشوقه واقعی شما به ذهن میاد و یا فشار خونتنون شروع به تغییر کردن میکنه به نظر من عشق فقط یکبار در زندگی هر کسی متبلور میشه و بعد از اون فقط سعی در فراموشی اون هست ( البته اگر وصال صورت نگیره )

اما اگر لحظه ای که در بستر مرگ و در لحظه مرگ هستید و پسران و دختران شما در کنار شما باشند و نوه و نتیجه ها بالای سر شما باشند و از شما بپرسند که آیا تا به حال عاشق شده ای؟ گمانم تغییرات درونی شما آغاز می شه البته ایمان دارم که در صورت عدم وصال و زندگی در کنار معشوقه دیگری تلاش شما در ایجاد یک عشق دیگر بی ثمر نخواهد بود و بدون شک با تلاش ما زندگی پر از لذت و شادی و لحظه های خوش ایجاد خواهد شد. اما من می خوام بگم تپش نبض و ضربان قلب شما در لحظه پرسش این سئوال که

آیا ته به حال عاشق شده ای چه خواهد بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 9:45  توسط امید | 

پسربچه و درخت سیب

 

يكی نبود

 

يكی بود ...

 

در روزگاران قديم درخت سيب تنومندي بود ...

با ... پسر بچه كوچكي

 این پسر بچه خیلی دوست داشت با اين درخت سيب مدام بازي كند ...

از تنه اش بالا رود، از سيبهايش بچيند و بخورد و در سايه اش بخوابد

 زمان گذشت ...

پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا وديگر دوست نداشت با او بازي كند

اما  روزي دوباره به سراغ درخت آمد

 درخت سيب به پسر گفت :

های ... بيا و با من بازي كن

پسر جواب داد  :

من كه ديگر بچه نيستم كه بخواهم با درخت سيب بازي كنم....»

به دنبال سرگرمي های بهتر هستم و براي خريدن آنها پول لازم دارم

درخت گفت:

پول ندارم من ولي تو مي تواني سيب هاي مرا بچيني وبفروشي و پول بدست آوري. »

 پسر تمام سيب های درخت را چيد و رفت ، سيبها را   فروخت و آنچه را که نياز داشت خريد

و درخت را باز فراموش کرد و پيشش  نيامد.

و درخت دوباره غمگين شد...

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد

و با اضطراب سراغ درخت آمد ...

درخت از او پرسید :

چرا غمگینی ؟

بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم... »

پسر ( مرد جوان ) جواب داد :

فرصت کافی ندارم ، باید برای خانواده ام تلاش کنم. باید برایشان خانه ای بسازم، نیاز به سرمایه دارم ..

درخت گفت :

سرمایه ای برای کمک ندارم ، تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه بسازی

پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید و با آنها خانه ای برای خودش ساخت .

دوباره درخت تنها ماند و پسر بر نگشت

زمانی طولانی بسر آمد

 پس از سالیان دراز، در حالی برگشت که پیر بود وغمگین وخسته وتنها ...

 درخت از او پرسید: « چرا غمگینی ؟

ای کاش می توانستم کمکت کنم، اما دیگر نه سیب دارم ،نه شاخه و تنه، حتی سایه هم ندارم برای پناه

دادن به تو.هیچ چیز برای بخشیدن ندارم

 پسر (پیر مرد) درجواب گفت :

خسته ام از این زندگی و تنها هم ، فقط نیازمند بودن با تو ام .آیا می توانم کنارت بنشینم ؟»

 پسر (پیر مرد) کنار درخت نشست . . . . .

با هم بودند به سالیان و به سالیان ،در لحظه های شادی و اندوه .

آن پسر آیا بی رحم  و  خود خواه بود ؟؟؟

 نه . . .  

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم . درخت همان والدین ماست تا کوچکیم دوست

داریم با آنها بازی کنیم .تنهایشان می گذاریم بعد و زمانی بسویشان  برمی گردیم که نیازمند هستیم یا

گرفتار.برای والدین خود وقت نمی گذاریم وبه این مهم توجه نمی کنیم که :

پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند تا شاد  مان  کنند و مشکلاتمان را حل  و تنها چیزی که در

عوض می خواهند اینکه ...

***  تنهایشان نگذاریم ***

 به والدین خود عشق بورزید، فراموششان نکنید،برایشان زمان اختصاص دهید،همراهی شان کنید،شادی

آنها شما را شاد دیدن است . گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید.

 هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشدولی پدر و مادر را فقط یکبار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 8:23  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا هستیم باید باشیم و برای بودن باید دوست داشت و برای دوست داشتن باید عشق ورزید و برای عشق ورزیدن باید من را ، تو را به فراموشی سپرد و در هم خلاصه شد.
و درزندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

پیوندهای روزانه
کاکتوس سردسیری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
Find job in Dubai
پژوهشگاه اطلاعات و مدارك علمي ايران
Fara System
آموزش 11
Life& Loveعشق و زندگی
خلوتی عاشقانه
مدیریت برقلب ها
دل شکسته شهر عشق...
صدای سکوت
لیلی در لیالی
عاشقان
انجمن LB
زندگی زیباست ای زیبا پسند
ستاره های قاطی پاتی
ما دو نفر ( نازنینا)
کامپیوتر , برنامه نویسی , ...
بازی دنیا با آدمها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM